تبليغاتX
❦عشق و زندگی❦
دنیا زنگ تفریح نیست ساعت بعد حساب داریم
قلب من با قلب تو خورده گره ، نکنه ناز کنی،باز کنی این دو گره دو کلام حرف حساب باهات دارم.می خوام بگم با معرفت دوست دارم
                                                                            
بودنت یک جور نبودنت یک جور در این دنیای جور واجور دوستت دارم ناجور
هر وقت تنها شدی ستاره رو بشمار،اگه کم اومد قطرات باران را بشمار اگه بند اومد رو رفاقت من حساب کن نه کم میاد نه بند.
 
                                                       
         کاش میشد بوسه بارانت کنم،جان عاشق را به قربانت کنم،ای که دور از من و در قلب منی،با وفا باش که دنیای منی
دلم در حلقه غمها نشسته،زبانم بسته و سازم شکسته،وجودم پر ز شعر عاشقانه ست،تو را میخواهم و اینها بهانست
                                                                                                  
آسمان وقف نگاهت گل من،مانده ام چشم به راهت گل من،هرکجا هستی و باشی گویم،که خدا پشت و پناهت گل من
گلی چیدم فرستادم برایت،غضب کردی فشردی زیر پایت،ولی آن گل ، گل ناقابلی بود،تو از گل بهتری جانم فدایت
                                                           
تا توهستی آسمون ماله منه،تا تو هستی دل و جون ماله منه،نکنه دور شوی از نظرم،که غم هر دو جهان ماله منه
 
 
نگاهم یاد باران کرده امشب،مرا سر در گریبان کرده امشب،غم و فریاد من از این و آن نیست،دلم یاد رفیقان کرده امشب
                                                                                                                  
از برگ گل نازکتری،از هرچه گویم بهتری،خوبان فراوان دیده ام،اما تو چیز دیگری
 

          

بیا بلبل از این کوچه گذر کن،بزن چه چه رفیقان را خبر کن،اگر پرسیدند رفیقت در چه حاله،بگو در شهر
غربت بی قراره
                                              
 
اگر زندگی صد راه برای گریه کردن به شما نشان داد شما هزار راه برای خندیدن به او نشان دهید
 
                                               
اندکی عاشقانه زیر باران بمان،ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند
 
                                              
اشکی که بی صداست،پشتی که بی پناهست،دستی که بسته است،پایی که خسته است،دل را که عشق است،حرفی که صادق است،شعری که بی بهاست،شرمی که آشناست دارایی من است ارزانی شما 
برای خوندن بقیه اس ام اس ها سوار شین بریم ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:0  توسط گل رز  | 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت ،خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید ،خدا سکوت کرد.کفر گفت وسجاده دور انداخت ،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ،خدا سکوتش را شکست و گفت:"عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد وبیراه و جار و جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد!؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید، و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو و زندگی کن.او مات و مبهوت ،به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند،می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد،قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بوئید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشارشد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیسته بود

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:0  توسط گل رز  | 

هیچ کس ویــــــــــرانیم را حس نکرد

وسعت تنهـــــــــــــاییم را حس نکرد

در میان خنــــــده های تـــــــلخ من

گــــریـــــه پنـــــــهانیم را حس نکرد

در هجـــــــوم لحظه های بی کسی

درد بی کــــس ماندنم را حس نــکرد

آنکه با آغــــــاز مـــــن مانوس بــود

لحظه پـــایـــانـــیم را حـــس نکـــرد



اطلاعیه۶۶۶:برای آپهایی که دلم بخواد خبرتون میکنم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:10  توسط گل رز  | 

نمی دانم  پس  از  مرگم  چه  خواهد  شد

نمی خواهم  بدانم  کوزه گر  از

خاک  اندامم  چه  خواهد  ساخت

ول ی بسیار  مشتاقم

که  از  خاک  گلویم  سوتکی  سازد

گلویم  سوتکی  باشد

به  دست  کودکی  گستاخ  و  بازیگوش

و  او  یکریز  و  پی در پی

دم  خویش  را  بر گلویم  سخت  بفشارد

و  خواب  خفتگان  خفته  را  آشفته تر  سازد

بدین سان  بشکند  در  من

سکوت  مرگبارم  را...

 "دکتر شریعتی"

برای دانلود آهنگ" خیابون های شهر من" ابتدا راست کلیک و سپس گزینه save target az 

                     رو کلیک کنید

      دانلود


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:48  توسط گل رز  | 

كوله ‌پشتی ‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

 نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن

و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی . كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

 مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم

 گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دستهای‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی ! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست!!!...

              

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:36  توسط گل رز  | 

نامـــــدگان و رفـــتگان از دو کـــــرانه ی زمان 

سوی تو می دوند هان ای تو همیشه در میان

در چـــمن تو می چرد،آهـــوی دشت آسـمان

گــرد ســـر تــو می پرد باز سپید کهکشـــــان

هرچه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشــــــــان

ای گل بوستــــان ســـرا از پس پرده هــا درآ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستـــان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هستــه ای

هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مســت نیاز من شدی ،پرده ی نــاز پس زدی

از دل خود بر آمــــدی،آمدن تــــو شــد جهان

آه که میزند بــرون،از سر و سینه موج خــون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم،زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جــــان

پیش تــــو جــامه در برم،نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم گریـــــــه نمی دهد امــان

"هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:2  توسط گل رز  |