تبليغاتX
عشق و زندگی


عشق و زندگی

دنیا زنگ تفریح نیست ساعت بعد حساب داریم

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف

کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین

درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند:باید ازت عکس برداری بشه تا جایی از بدنت آسیب

ندده باشد.پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری

نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش رو پرسیدند.

پیرمرد گفت:زنم درخانه سالمندان است هر روز صبح آنجا می روم

و صبحانه را با او میخورم نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم.پیر مرد با اندوه گفت:

خیلی متاسفم او آلزایمر دارد ،چیزی متوجه نخواهد شد،حتی مرا

نمی شناسد!

پرستاری با حیرت گفت:وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید

چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته،به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است...!



معشوقی را که چشم انتخاب کند،چه بسا محبوب دل نشود،

اما آنرا که دل پسندد،بی گمان نور چشم خواهد شد.

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 10:50 توسط ☆ღفائزهƸ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ☆ ღ| |


Design By : Night Skin