عشق و زندگی
دنیا زنگ تفریح نیست ساعت بعد حساب داریم
مرغك ما بيهوش بود و
كوچ دوستانش نديد
وقتي بهوش آمد
هيچ اثر از يار دورانش نديد
همه به سفر رفته بودند
او تنهای تنها مانده بود
از هر آنچه قبلا او داشت
فقط بيماری با او مانده بود
مرغك ما نه از ترس مرگ خويش
بلكه از فراق يار خويش می گريست
او از تب و تنهايی هراسی نداشت
بلكه چون به يارش دلبسته بود می گريست
ديگر تا زمستان فقط چند روز می ماند
هوا سرد تر شده و استخوان می تركاند
مرغك ما خوشخوان تر شده
غزل خداحافظی را برای فرداهاش می خواند
ولی خدا رحمان و مهربان بود
آن زمستان مثل تابستان بود
پرنده سال را به پايان رساند
مثل گلی شد كه در گلستان بود
او كه يارش تنها رفته بود
در سفر به تير بلا گرفتار شد
تنش زخم كاری برداشت
به ترك زندگی ناچار شد
بهاران مرغك منتظر
از اومدن يارش مايوس شد
كوله بار سفر را جمع كرد
روان به دنبال محبوب شد
سال هاست او از اينجا رفته
براي خويش بهشتی ساخته است
او در راه عشق خود
به خدا پيوسته ،اين طواف می كند پروانه وار و جان خويش باخته است
او يار نيمه راه بود
اين عشق می ورزد ديوانه وار
او تاجر سود و زيان بود
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


